تبليغاتX
ابوالفضل سلام الله علیه
ابوالفضل سلام الله علیه
مذهبی
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
حضرت عباس عموی من است..

 ** مــرا امـام انــس و جــان گفته اند **
                                                 ** مـهـدي صاحب الزّمان(عج) گفته اند **

                ** مـن پـسـر شــيـرخـدا،مــهــدي ام **
                                                 ** وارث خـون شـهــداء،مــهــدي ام **

                ** خـون خـدا،جــدّ نـکـوي من است **
                                                 ** حضرت عباس(ع) عموي من است **

                ** عــمـوي مـن کـرامـت دائـم اسـت **
                                                 ** عــمـوي مـن مـاه بني هاشم است **

                ** عـمـوي مـن بـاب مـراد همه ست **
                                                 ** عـمـوي مـن،عزيز فـاطمه(س) ست **

                ** عـمـوي من،حـسـين(ع) را يار بود **
                                                 ** حـامـي و ســقـّـا و عـلـمــدار بود **

                ** عــمــوي مـن بـا هـمـه آقــايـيـش **
                                                 ** هـمـيـشـه بـالـيـده بـه سـقّـايـيـش **

                ** عـمـوي من باغ گل عـلـقـمـه ست **
                                                ** عـمـوي سادات بـنـي فـاطـمه ست **

                ** عـمـوي مـن که بـوده قـلبش کباب **
                                                ** عکس سکينه(س) ديده در موج آب **

                ** عـمـوي من،تـشـنه ز دريـا گذشت **
                                                ** تـشـنـه ز دريـا نـه،ز دنـيـا گذشت **


 

"يا صاحب الزّمان عجّل ظهورک"

سه شنبه بیستم تیر 1385
یا دودست،بریده کربلا روحی فداک(ع)

http://img.villagephotos.com/p/2005-8/1069472/ani32.gifانشاءاله که خود اقا اباالفضل

برگه غلامی همون را امضاءکنه

 

حق می داند در بهداری

قرب حسین دردها را

بیشتر عباس درما ن

می کند

سه شنبه بیستم تیر 1385
رفع الله رايت العباس

 

آب در دست و نخوردن عاشقيست آب را لب تشنه بردن عاشقيست

 

  

دامن علقمه را باغ گل ياس يكي است


قمر هاشميان را در همه ناس يكي است


سير ابجد كردم و ديدم به حساب   

 

نام زيباي اباصالح و عباسي يكي است                         

                                 

 

   من از دروازه محشر نترسم


اگرعباس دستم را بگيرد

        

             

  

آب آب تشنگان زد آتشم خجلت از سقايي خود مي کشم


کاش در دشت بلا دريا نبود يا ز اول نام من سقا نبود

 

  

                

 

اونا که يوسف رو ديدن همه دستها رو بريدن


اگر عباس رو مي ديدن همه سرها مي بريدن

 

 

تو نور ديده ي ام البنيني


كه عباس اسم زيبات ابوالفضل


به تو گفتن عموجونم عموجون


تموم عشق سادات ابوالفضل


كنار علقمه تا روز محشر


خدا غرق تماشات ابوالفضل

 

 

  

لبم مهمون درياته ابالفضل


خدا حيرون دستاته اباالفضل


غزال خوشگل ام البنيني


كه عباس نام زيباته اباالفضل


حسين حيرون دستاته اباالفضل


خدا محو تماشاته اباالفضل


دلم مديون چشماته اباالفضل

 

 

علمدار رشيد دشت احساس


نگاهبان حريم و مونس ياس


نگويم دست او از تن جدا شد


پناه كودكان است دست عباس

 

 

نوشته روي قلبم عبارت اباالفضل


تمام ارزويم زيارت اباالفضل

 

 

 

كمتر بزن بازوي خود را بر زمين


شرمنده ام كردي يل ام البنين

 

 

  

لب تشنه لب آب بنازم ادبت را

 

گريان و خجالت زده بوسم دو لبت را

 

 

 

السلام عليك يا قطيع الكفين(عليه السلام)

 

از عشق پرسيدند: ...

 
از ماه پرسيدند: آيا زيباتر از روي تو، چهره اي را خدا آفريده ؟

چهره اش گلگون شد و گفت: آيا عباس ابن علي را ديده اي ؟


از ادب پرسيدند: چگونه مي توان تو را شناخت ؟

 

گفت: از او که خود را از او شناختم ؟

 

از شجاعت پرسيدند: آيا تا به حال مغلوب شده اي ؟


به خاک افتاد و گفت: من که باشم که مغلوب يل ام البنين نباشم.


از عشق پرسيدند: دل در گرو که داري ؟


سر به زير انداخت و با خجالت گفت: او که عاشق ترين است... ديوانه عباسم.


از بهشت پرسيدند: از خاک تو والاتر چيست ؟


گفت: آن خاکي که سرمه چشمم مي کنم… خاک كربلا.


از باران پرسيدند: تو لطافت و پاکي را از که داري ؟


گفت: از لبهاي خشکيده سقاي كربلا.


از غيرت پرسيدند: کمال تو چيست ؟


گفت: از آنکه لقب ابوفاضلم.


از مهرباني پرسيدند: مهربان تر از تو كيست ؟


آهي کشيد و گفت: اي كاش جاي بچه هاي كاروان كربلا بودم و همراه عمو.


از مردانگي پرسيدند: مردانگي را چه مي داني؟


گفت: عباس بودن.


از لبخند پرسيدند: زيباترين چيزي که ديدي چه بود؟


گفت: آن لحضه که اربابم حسين(ع) با ديدن برادر مرا غرق شور و شعف کرد.
....
و خوشا به حال ما که عباس(ع) داريم.


خادم العباس (عليه السلام)بيرجند

هديه وپيشكش به محضر بزرگ بانوي ادب وصفا


حضرت ام البنين (سلام الله عليها)


واربابمان


حضرت قمربني هاشم(عليه السلام)

 

 

شنبه هفدهم تیر 1385
اللهم اقسمنا زیاره اباالفضل العباس فی هذا العام ..

 

شنبه هفدهم تیر 1385
یا قمر بنی هاشم روحی فداک..

 

هر کس که حب عباس در دل دارد تا نام او را می شنود اشک در چشمانش حلقه میزند

 

ما در سر خود عشق تو داریم عباس

جان  را  به  ره تو  می سپاریم  عباس

 هر گاه   در  به  روی   ما  بسته   بود

رو  به  در گاه  تو   آوریم  عباس (ع)

 

یا باب الحوایج(ع)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میان دل و دست و دریا اباالفضل


تورا دیده ام بارها یا ابالفضل


دل از کودکی از فرات آب می خورد


و تکلیف شب: آب. بابا. ابالفضل...

 

              

آنقدر نرفتیم ،که مرداب شدیم

 

همرنگ سکوت ،محو مهتاب شدیم

 

هر بار نشستیم و،مروت کردیم

 

از شرم لبان تشنه ات ،آب شدیم 

 

یا ابا الفضل

 

نيستم لايق کنم مدح و ثنايت يا ابو الفضل

 

                                   از ازل مدح تو را گفته خدايت يا ابو الفضل

 

اي که خورشيد لقايت کرده عالم را منور

 

                                 ذره کي بتوان کند وصف ثنايت يا ابو الفضل

 

مصطفي را جان نثاري مرتضي را يادگاري

 

                               جان من جان جهان بادا فدايت يا ابو الفضل

         

   بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!

سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:

يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور مي‌زد و آب به دست بچه‌ها مي‌داد، نقل مي‌كند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي مي‌خواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا مي‌رودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبرده‌اي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.

مي‌گويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت مي‌خواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جمله‌اي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچه‌ام را شفا داد كه داد، والا فردا مي‌آيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره مي‌كنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار مي‌گذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.

نيمه‌هاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچه‌ام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زده‌ام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره مي‌كنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه مي‌كردم و هم پسرم گريه مي‌كرد.

مي‌گويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!

من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه مي‌كردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا مي‌زند و مي‌گويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.

آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من مي‌گويد بلند شود! گفتم : نمي‌توانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم،‌ بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان مي‌گويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند مي‌گفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بي‌وفا نيست، بچه‌ام را شفا داد!

 

   يكي از كبوترهاي حرم اباالفضل عليه السلام

ششم ذي الحجه الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردين 1376 ش در مدرسه آيه الله العظمي آقاي حاج سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني(ره) با جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيدرسول مجيدي، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ملاقاتي دست داد. فرمودند:

جناب آقاي حاج آقا رضا كرماني صاحب فروشگاه گز عالي در اصفهان براي من نقل كرد كه، من بچه‌اي 10 - 12 ساله بودم. ديدم كودكي يكي از كبوترهاي صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلي چسبيد. اين هم يكي از كرامات آقا قمر بني هاشم عليه السلام.

 

  بابا مرا بر زمين بگذار

جناب حجه‌الاسلام و المسلمين آقاي سيداحمد قاضوي در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آيه الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفي بروجردي مي‌فرمودند:

زماني كه در عراق بوديم، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با عده‌اي از رفقا نشسته بوديم، كه ناگهان ديديم عربي وارد صحن مطهر شد. وي پسر بچه‌اي 6 - 7  ساله را بر روي دست حمل مي‌كرد كه به نظر مي‌رسيد جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت: اي عباس بن علي عليهما السلام، اگر شفاي پسرم را از خداوند نگيري شكايت شما را به پدرت علي عليه السلام مي‌كنم.

با ديدن اين صحنه، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستي هم داري بايد با حضرت مؤدبانه صحبت كني و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست. هنوز فكر كردن ما به پايان نرسيده بود كه ديديم بچه چشمانش را باز كرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمين بگذار!

همة ما از مشاهدة اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته است.

همه اسمها يک طرف اسم ابالفضل يک طرف

همه چشمها يک طرف چشم ابالفضل يک طرف

همه هستی يک طرف هست ابالفضل يک طرف

همه دستها يک طرف دست ابالفضل يک طرف

همه عشقها يک طرف عشق ابالفضل يک طرف

همه دلها يک طرف دلبر مولا يک طرف

همه اشکها يک طرف اشک ابالفضل يک طرف

همه مشکها يک طرف مشک ابالفضل يک طرف

 

اى شير دلير كربلا عباس 

سقاى شهيد  نينوا   عباس 

 

جانبازی تو زبانزد عالم 

اى اسوه ایثار و وفا عباس  

 

دشمن ز شجاعت تو مى لرزيد 

آرامش اهل خيمه ها عباس 

 

در راه حسين جان فدا كردى 

اى جان جهان تو را فدا عباس 

 

لب تشنه ز نوش آب بگذشتی 

ای چشمه جوشان صفا  عباس 

 

در راه وفاداری و پیمان شد

دستان تو از بدن جدا عباس 

 

فرياد ز لحظه اى كه دشمن زد 

با تیر به مشک و دست و پا عباس 

 

از اسب زمین فتاده ای درخون

 با سينه تير خورده يا عباس  

 

از شدت اين مصيبت جانسوز

 عالم شده در غم و عزا عباس 

 

 از درك مقام تو خرد عاجز 

ای برتر از عقل و فكر ما عباس  

 

قربان تو عالمی اگر گردد 

 حق تو نمى شود ادا عباس  

 

دست تو گره گشای مشکلهاست 

از کار جهان گره گشا عباس                    

دادی دو دست و دست دو عالم بسوی توست

                                 ساقی تویی و باده ی ما  از سبوی توست 

ای ماه هاشمی  لقب و پور  و تراب 

                                    داروی درد ما به خدا خاک کوی توست

ای یادگار و زاده ی مشکل گشا علی(ع)

                    هر دل شکسته در طلب و جست و جوی توست    

باب الحوائج همه ی خلق عالمی 

                              در جمع عاشقان همه جا گفتگوی توست   

از من مپش چهره که من دل شکسته ام

                         خود آگهی که چشم امیدم به سوی توست

کردی وفا و تشنه برون گشتی از فرات

                                     ای آنکه عرض آب بقا از آبروی توست     

آمد حسین بر سر تو دید پیکرت

                           در خاک و خون فتاده از جور عدوی توست

آثار انکسار عیان شدبه چهره اش

                       وقتی که دید غرقه به خون روی وموی توست

گفتا ز جای خیز تو ای یار و یاورم

                        بنگر خمیده پشت من از هجر ، روی توست

 

 

اي بسته بر زيارت قد تو قامت آب                    شرمنده مروت تو تا قيامت آب

 

در ظهر عشق عكس تو لغزيد در فرات      شد چشمه حماسه زجوش شهامت آب

 

دستت بموج داغ حباب طلب گذاشت              اوج گذشت ديد و كمال كرامت آب

 

بر دفتر زلالي شط خطّ لانوشت                   لعلي كه خورده بود زجام امت آب

 

لب تر نكردي از ادب اي روي تشنگی         آموخت درس عاشقي و استقامت آب

 

ترجيع درد راز گريزي كه از تو داشت          سرميزند هنوز به سنگ ندامت آب

 

از نقش سجده كرده نخل بلند تو                   آيينه‌اي است خفته در آه ملامت آب

 

سوگ‌تراز صخره چكيده قطره قطره رود    زين بيشترسزاست به اشك غرامت آب

 

از ساغر سقايت فضلت قلم كشيد                    گسترد تا حريم تفضل زعامت آب

 

زينب حسين را به گل سرخ خون شناخت        بر تربت تو بود نشان و علامت آب

 

با يكهزار اسم تو را كي توان ستو                 در تنگناي لفظ كه دارد زمامت آب

 

از جوهر شفاعت سعيت بعيد نيست                گر بگذرد زآتش دوزخ سلامت آب

 

مي‌خوانمت به نام ابوالفضل و شوق را              در ديدگان منتظرم بسته قامت آب

 

آمد به آستان تو گريان و عذرخواه                  با عزم پايبوسي و قصد اقامت آب

 

شعله ‌ور آمد زدود آه ابوالفضل                            آيينه آب در نگاه ابوالفضل

 

از جگر آب مشك ريخته بر خاك                 موج عطش خيمه زد زآه ابوالفضل

 

تا نبرد آب در حريم پيمبر                               لشكر بيداد بست راه ابوالفضل

 

هست يقين روز حشر پيش خداوند          دست و سر و چشم و تن گواه ابوالفضل

 

كيست جز از ذات كردگار به محشر               تا شود از عدل دادخواه ابوالفضل

 

هرسحر ازچاهسار مغرب، خورشيد         روي به خون شسته در پگاه ابوالفضل

 

مي شنوم از نواي ناي حسيني                             نغمه الا ز لا الاه ابوالفضل

 

یا ابوالفضل

 

فرزند علي حيدر كرار ابوالفضل                شمع شهدا  زبده ابرار ابوالفضل

 

از معرفت و فضل  شناساي حقيقت       و زحلم و ادب سرور اخيار ابوالفضل

 

اي ماه بني هاشم و مصداق فتوت            گشتي پدر فضل به ادوار ابوالفضل

 

از همت وايمان وفداكاري و اخلاص       داري تو نشان همه احرار ابوالفضل

 

بردي سبق از جمله شهيدان بتجلي             بر بزمگه قرب سزاوار ابوالفضل

 

از دست و سروجان بگذشتي و نگشتي     از عهد و وفا در ره دادار ابوالفضل

 

اي همقدم مير ولايت بولايت               اي حامي حق در همه رفتار ابوالفضل

 

بودي تو مطيع حق وصالح بطريقت         سرلشكر حق مير علمدار ابوالفضل

 

از بهر برادر چون علي بهر پيمبر          از تيغ كجتراست بشد كار ابوالفضل

 

در دشت بلاخيز زتو خصم هراسان       وزهيبت تو لرزه بر اشرار ابوالفضل

 

پشت سپه حق و عدالت ز تو شد گرم    از بهر حسين ياوروغمخوار ابوالفضل

 

اي دشمن بيدار و طرفدار عدالت       اي همچو علي در همه كردار ابوالفضل

 

تو پاس برادر بنمودي و حريمش            اي پشت و پناه شه بي يار ابوالفضل